تبليغاتX
دختره صحرا ...

گلای خشک تو گلدون               اونایی که ریختی بیرون

گفتی بیجونن و خسته               یادگار عاشقم بود

عکسای کهنه و داغون               اونایی که ریختی بیرون

گفتی تارن و شکسته                مال یار سابقم بود

آخه من یه عمره تنهام                   همه چیم خالی و سرده

بگو از عشق چه میدونی                   زندگی با تو چه کرده؟

تو و اون عروسکا و قصه تلخ یه بازی

من که پازل تو نیستم امدی چی رو بسازی ؟؟

نامه هایی از دل جون                  همه امضا شده با خون

اونایی که ریختی بیرون                 مال چشمای ترم بود

منو هم میذاری بیرون                  وقتی بازیهات تموم شد

نمی خوام با تو بمونم دیگه بار آخرم بود

آخه من یه عمره تنهام....

         

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/05ساعت 0:39 AM توسط نیلوفر |


در سال 1914 آزمایشگاه توماس ادیسون دچارحریق شد. دستگاههایی

که میلییونها ارزش داشتندو همه کاغذ هایی که به تحقیقات عمری او

مربوط می شدند سوختند و خاکستر شدند. پسر او چارلز این خبرغمبار

را شنید و به جستجوی پدر بر آمد و او را در حالی که با لذت به رقص

شعله ها نگاه می کرد . ادیسون   چارلز را که دید به او گفت: مادرت

کجاست؟ برو او را پیدا کن و فورا به اینجا بیاور.او هرگزچنین منظره

دیدنی را مشاهده نخواهد کرد. روز بعد ادیسون در حالی که در میان

خاکسترهای امید و آرزویش قدم می زد این کاشف 67 ساله گفت:

نابودی چقدر منفعت دارد! همه اشتباهات ما سوختند و خاکستر شدند

خدا را شکر! حالا می توانیم ازنو شروع کنیم.

لطف خدا بی انتهاست. ما فقط به چشمانی برای دیدنشان محتاجیم.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/05ساعت 0:27 AM توسط نیلوفر |


+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/05ساعت 0:8 AM توسط نیلوفر |