وقتی بارون ریز ریز روی برگ گلها می شینه نمی دونم چرا یهو هوس میکنم
زیر بارون راه برم و آواز بخونم. نمی دونم چرا وقتی از کنار جدول توی پیاده رو رد میشم
یهو دلم غنج می زنه واسه این که قدم های کج و معوجم رو
تقدیم جدول کنم. نمی دونم چرا وقتی یه گربه رو می بینم که داره از کنار دیوار رد میشه
یهو دست و دلم می لرزه که دنبالش کنم و بترسونمش. وای واقعا نمی دونم چرا این قدر بی تابم
واسه لی لی بازی کردن واسه کشیدن گیس دختر همسایه واسه آبنبات خریدن از پیرمرد
سر کوچه. واقعا چرا؟ همیشه دلم میخواست زود بزرگ بشم تو کودکی ادای
مامانا رو در می آوردم حالا که بزرگ شدم دلم لک زده واسه
هوای کوکی واسه راه رفتن زیر بارون و حس
بوی خوب کاه گل.
ولی نمی دونم چرا وقتی این حرفا رو میزنم همه یه جورایی
نگام می کنن. یعنی شماها دلتون نمی خواد روی جدول راه برید؟
آبنبات چوبی بخورید؟ دلتون واسه زخم های آرنج و زانوهاتون تنگ نشده؟
یه ذره فکر کنید شاید شما هم هوس کردید. تو رو خدا این جوری نگام نکنید .
سرم جایی نخورده تنها از شتابی که واسه زود بزرگ شدن به خرج دادم ناراحتم
با نگاهتون منو دچار عذاب وجدان نکنید
اخه اگر من یه ذره بچگی کنم به نظرتون دنیا به آخر می رسه؟؟؟
کافیه بهش فکر کنید میدونم که شما هم هوس میکنید.
آخ آبنبات چوبی زیر بارون روی جدول فقط یه مزه میده
مزه شیرین کودکی که تو بزرگ سالی بهتر می شه تجربه اش کرد
درکش کرد و با تموم وجود فهمیدش. امتحانش کن پشیمون نمی شی
به من اعتماد کن.


